خدا به شيطان گفت : ليلي را سجده کن . شيطان غرور داشت. سجده نکرد.
گفت : من از آتشم و ليلي گل است .
خدا گفت : سجده کن ،زيرا که من چنين مي خواهم
شيطان سجده نکرد. سرکشي کرد و رانده شد؛ و کينه ي ليلي را به دل گرفت
شيطان قسم خورد که ليلي را بي آبرو کند و تا واپسين روز حيات
فرصت خواست . خدا مهلتش داد
اما گفت: نمي تواني، هرگز نمي تواني. ليلي دردانه ي من است.
قلبش چراغ من است و دستش در دست من.
گمراهي اش را نمي تواني حتي تا واپسين روز حيات
شيطان مي داند ليلي همان است که از فرشته بالاتر مي رود
و مي کوشد بال ليلي را زخمي کند
عمري است شيطان گرداگرد ليلي مي گردد
دست هايش پر از حقارت و وسوسه است
او بد نامي ليلي را مي خواهد. بهانه ي بودنش تنها همين است
مي خواهد قصه ي ليلي را به بي راهه بکشد
نام ليلي رنج شيطان است، شيطان از انتشار ليلي مي ترسد
ليلي عشق است و شيطان از عشق واهمه دارد.
مکتوب توسط علیرضا مینابی در 87/06/11 ساعت 16:14 موضوع | عشق میناب
درباره وبلاگ

سلام خدمت تمامی دوستان.امیدوارم که از این وبلاگ خوشتون بیاد و با نظراتون منو راهنمایی کنید.
با تشکر: علیرضا
فهرست اصلي
دوستان
نوشته هاي پيشين
POWERED BY